X
تبلیغات
رایتل

داستان ریپانزل

جمعه 12 مرداد‌ماه سال 1386 07:09 ب.ظ نویسنده: دخت اسپادان نظرات: 7 نظر چاپ
قصه ی ریپانزل مانند بسیاری از افسانه های دیگر واجد یک معنای عمیق تر در زیر این ظاهر سطحی است. این داستان درباره ی تصویر ذهنی انسان از خویشتن است. ریپانزل دختر جوانی است که در یک قصر زندانی یک جادوگر پیر است. جادوگری که مرتبا به او می گوید: تو خیلی زشتی!!

روزی شاهزاده زیبایی از کنار برج می گذرد و با ریپانزل از دلربایی او سخن می گوید، ریپانزل دسته موی بافته ی طلایی اش را از بالای برج آویزان می کند(ظاهرا بلندی قابل توجهی داشته) شاهزاده ی جوان با موی او بالا می رود و ریپانزل را نجات می دهد.

در واقع او نه زندانی قصر بود نه زندانی جادوگر پیر! بلکه زندانی باور زشتی خود بود و وقتی زیبایی خود را که در چهره ی شاهزاده انعکاس یافته بود شناخت، فهمید که می تواند آزاد باشد.

همه ی ما باید از جادوگر یا جادوگران درون خود که مانع آزادی ما هستند آگاه باشیم.