X
تبلیغات
رایتل

قدرت اندیشه

سه‌شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1386 01:18 ب.ظ نویسنده: دخت اسپادان نظرات: 8 نظر چاپ

پیرمردی تنها در "مینه سوتا" زندگی می کرد. او می خواست مزرعه ی سیب زمینی اش راشخم بزند، اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: 
پسر عزیزم من حال خوشی ندارم، چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم.
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو این جا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.

                                                                                                      امضا : دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آن جا اسلحه پنهان کرده ام.

روز بعد  صبح  زود ۱۲  نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی به مزرعه ی پیر مرد ریختند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون این که اسلحه ای پیدا کنند.

پیرمرد بهت زده نامه ی دیگری به پسرش نوشت و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده؟ 

پسرش پاسخ داد:
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از این جا می توانستم برایت انجام بدهم .

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید.
مانع اصلی ذهن ماست.