X
تبلیغات
رایتل

داستان یک محبت

چهارشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1386 12:52 ق.ظ نویسنده: دخت اسپادان نظرات: 2 نظر چاپ

 

داستان یک محبت

یک روز صبح زود از خواب برخاستم تا طلوع آفتاب را تماشا کنم. به راستی که ز یبایی آفرینش خدا وصف ناپذیر بود. نگاه می کردم و خداوند را برای کار عظیمش می ستودم . در حالی که نشسته بودم حضور خداوند را در کنار خود احساس کردم او از من پرسید:« آیا مرا دوست داری؟».

جواب دادم:«البته! تو خداوند و خدای من هستی.»

بعد پرسید:« آیا اگر از نظر جسمی مفلوج بودی، باز هم مرا دوست داشتی؟» پریشان خاطر شدم. به دستها، پایها و مابقی اعضای بدنم نگاه کردم و به خود گفتم: از انجام کارهای زیادی ناتوان خواهم شد. کارهایی که الان بسیار طبیعی به نظر می رسند. اما با اینحال چنین جواب دادم:« کمی مشکل خواهد بود ولی باز هم تو را دوست خواهم داشت.»

 خداوند چنین ادامه داد:« آیا اگر نابینا بودی، باز هم آفرینش مرا دوست داشتی؟» کمی فکر کردم. «چطور می توانستم چیزی را که نمی بینم دوست داشته باشم؟ » اما در همین حال به یاد نابینایان زیادی افتادم که اگر چه نمی دیدند، ولی باز هم خداوند و آفرینش او را دوست داشتند. پس جواب دادم:« فکر کردن در این مورد کمی مشکل است ولی باز تو را دوست خواهم داشت.»

خداوند از من پرسید :« اگر ناشنوا بودی چطور، آیا به کلام من گوش می کردی؟»

چطور می توانم چیزی را که نمی شنوم، گوش کنم!

اما فهمیدم ، گوش کردن به کلام خداوند فقط با گوشها صورت نمی گیرد بلکه با قلب هم انجام می شود.

جواب دادم:« اگر چه مشکل است ، ولی باز به کلام تو گوش خواهم کرد.»

خداوند بار دیگر پرسید:« آیا اگر لال بودی باز هم مرا می پرستیدی؟» چطور ممکن است بدون داشتن صدا خداوند را بپرستم؟

ناگهان این عبارت به ذهنم خطور کرد: خداوند را با تمامی دل و جان می پرستم. پرستش خداوند تنها سرود خواندن نیست ، شکر گذاری های قلبی ما، زمانی که شرایط سخت است خود نوعی پرستش است.

سپس چنین جواب دادم :« حتی اگر جسماً هم نتوانم تو را بپرستم ، باز اسم تو را خواهم ستود.»

بلافاصله خداوند پرسید :« آیا با تمامی قلب خود مرا دوست داری؟»

با شجاعت و اطمینان قلبی فراوان ، پاسخ دادم :« بله خداوند! تو را دوست دارم ، زیرا تو تنها خدای راستین هستی!»

از پاسخی که داده بودم ، احساس رضایت داشتم . انگاه خداوند گفت:« پس چرا گناه می کنی؟»

جواب دادم:« من کامل نیستم ، فقط یک انسان هستم.»

«چرا زمان صلح و آرامش و زمانی که همه چیز بر وفق مراد تو است، از من خیلی دور هستی ؟ چرا فقط هنگام سختی ها به طور جدی دعا می کنی؟»

هیچ جوابی نداشتم ، فقط اشک….

خداوند ادامه داد:

چرا هنگام پرستش به دنبال من می گردی، گویی که پیش تو نیستم؟

درخواستهایت را با بی تفاوتی عنوان می کنی؟ و چرا بی وفایی؟

اشک ها همچنان از گونه هایم جاری می شد.

چرا این قدر از من خجالت می کشی؟

چرا پیغام های خوش را نمی رسانی؟

چرا به هنگام سختی و جفا به نزد دیگران می روی تا اشک بریزی، در حالی که من شانه های خود را در اختیار تو گذاشته ام؟

چرا هنگامی که کاری را به تو می سپارم تا مرا خدمت کنی، بهانه های مختلف می تراشی؟

به دنبال جوابی می گشتم، ولی هیچ پاسخی نداشتم.

اگر تو از زندگی لذت می بری، به خاطر این است که من خواسته ام تا تو از این نعمت برخوردار باشی. به تو استعدادهایی بخشیدم تا مرا خدمت کنی، ولی تو همچنان به راه خودت می روی.

کلام خود را برای تو کشف کردم، ولی تو از این دانش استفاده نکردی . با تو سخن گفتم ، ولی گوشهایت بسته بود. اجازه دادم که شاهد برکات من باشی ، ولی چشمان خود را بر گرفتی . خادمین خود را نزد تو فرستادم ، ولی تو با حالتی منفعلانه اجازه دادی که دور شوند.

صدای دعای تو را شنیدم و به همه آنها جواب دادم.»

«آیا حقیقتاً مرا دوست داری ؟»

نمی توانستم جواب بدهم. چطور می توانستم؟

فوق از تصورم ، حیرت زده بودم . هیچ عذری نداشتم . چه چیزی می توانستم بگویم !

قلبم گریست، و هنگامی که اشکهایم جاری شد، چنین گفتم :«ای خداوند، خواهش می کنم مرا ببخش. من لیاقت آن را ندارم که فرزند تو باشم.»

خداوند چنین پاسخ داد:« این فیض من است ، ای فرزندم.»

گفتم: چرا مرا می بخشی ؟ چرا مرا دوست داری؟

خداوند جواب داد:« چون خلقت من هستی . تو فرزند من هستی . من هرگز تو را ترک نخواهم کرد. وقتی گریه می کنی ، دلم برایت می سوزد و من هم به همراه تو گریه می کنم. وقتی از شادی فریاد بر می آوری ، من نیز با تو شادی می کنم . اگر سرخورده شوی ، من به تو امیدواری خواهم داد. اگر بیافتی ، من تو را بلند خواهم کرد و اگر خسته شوی تو را بر دوش خواهم کشید. من تا انقضای عالم با تو خواهم بود، و تو را تا به ابد دوست خواهم داشت.»

هرگز تابه این اندازه با صدای بلند گریه نکرده بودم . چطور توانسته بودم تا این حد سرد باشم ؟ و چطور به خود اجازه داد بودم که اینچنین قلب خدا را به درد بیاورم؟

از خداوند پرسیدم :« چقدر مرا دوست داری؟»

خداوند دستهای خود را باز کرد و من دستهای سوراخ شده اش را دیدم.

به نام خداوند ، بر پا شدم تا برای اولین بار به طور جدی دعا کنم.